امروز ۲۹ /دی /۱۳۹۶
شبکه های اجتماعی یک کسب
  • Instagram
  • telegram
  • aparat
  • evand
  • profile
logo-samandehi تایید
حمایت از ما

جهت حمایت از استارتاپ ها می توانید بر روی دکمه زیر کلیک کنید


داستان

۲۰ کاری که بعد از انجام‌شان احساس پشیمانی می‌کنید
پشیمانی قسمتی از زندگی است اما لزومی ندارد که قسمت بزرگی از زندگی شما را تصرف کند. گاهی‌اوقات انجام بعضی کارها تاثیری روی شما می‌گذارد که خودتان متوجه آن نمی‌شوید.

ادامه‌ی خواندن

خاطرات سفیر سابق ایران در فرانسه………
پاییز سال ۱۳۷۳ در هفته اول ورود به پاریس در فروشگاه زنجیره ای Auchane(شبیه فروشگاه های شهروند خودمان) در مرکز خرید بزرگ و معروف چهار فصل ( quatre tepmps Les) در محله لا دفانس پاریس، پس از خرید رفتم سر صندوق. بیش از ۴۰ صندوق داشت و بیشترشان شلوغ بودند، لذا صندوقی را که خلوت تر بود انتخاب کردم و در صف ایستادم.

ادامه‌ی خواندن

در مراسم بزرگداشت بیل برادلی، سناتور نیوجرسی که در سال ۱۹۸۷ برگزار شد اتفاق جالبی رخ داد:
برادلی منتظر بود تا سخنرانی اش را ایراد کند. پیشخدمتی که مشغول کار بود، تکه ای کره در بشقاب او گذاشت.
برادلی به او گفت: “ببخشید ممکن است من دوتکه کره داشته باشم؟”

ادامه‌ی خواندن

عمر عقاب ۷۰ سال است ولی به ۴۰ که رسید چنگال هایش بلند شده وانعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کندو بلند و خمیده میشود و شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پر به سینه میچسبد وپرواز برایش دشواراست.
آنگاه عقاب است و دوراهی: بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟

ادامه‌ی خواندن

ناجی و دیوانه 

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می‌پرد و او را نجات می‌دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دهد.

ادامه‌ی خواندن

بااحترام،این روبان آبی تقدیم شما

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

ادامه‌ی خواندن

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره .
مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

ادامه‌ی خواندن

داستانک پند آموز زندگی

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌
جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

ادامه‌ی خواندن

روباهی از شتری پرسید : عمق این رودخانه چقدر است ؟
شتر جواب داد : تا زانو
ولی وقتی روباه توی رودخونه پرید ، آب از سرش هم گذشته !
و همانطور که در آب دست و پا میزد و غرق میشد به شتر گفت : تو که گفتی تا زانو…
ادامه‌ی خواندن