کافی است چند دقیقه در شبکههای اجتماعی بچرخیم تا احساس کنیم همه از ما جلوترند.
یکی دانشگاهش را تمام کرده، یکی مشغول کار است، یکی کسبوکار خودش را راه انداخته، یکی مهارتهای مختلفی یاد گرفته و یکی دیگر انگار دقیقا میداند از زندگی چه میخواهد.
و سوال اصلی اینجا به وجود می آید که:
پس چرا من هنوز به هیچجا نرسیدهام؟
چرا بقیه مسیرشان را پیدا کردهاند ولی من هنوز نمیدانم چه میخواهم؟
چرا فکر میکنم از بقیه عقبترم؟
نکند واقعا از دیگران عقب ماندهام؟
این احساس برای خیلی از جوانها آشناست. احساس عقب ماندن از دیگران میتواند باعث شود مدام خودمان را با همسنوسالها، دوستان یا حتی آدمهایی که در شبکههای اجتماعی میبینیم مقایسه کنیم. اما مسئله اینجاست که عقب بودن همیشه یک واقعیت بیرونی نیست؛ گاهی تصویری است که ذهن ما از زندگی خودمان ساخته است.
چرا احساس میکنیم از بقیه عقب ماندهایم؟

یکی از مهمترین دلایل احساس عقب ماندن از دیگران، مقایسهی زندگی خودمان با زندگی دیگران است.
ما معمولا زندگی خودمان را با بخشهایی از زندگی دیگران مقایسه میکنیم که بیشتر دیده میشوند.
موفقیت یک نفر را میبینیم، اما مسیر رسیدن او به آن موفقیت را نمیبینیم. نتیجهی چند سال تلاش را در یک پست یا استوری میبینیم، اما شکستها، تردیدها، تغییر مسیرها و فرصتهایی را که از دست داده، نمیبینیم.
در مقابل، وقتی به زندگی خودمان نگاه میکنیم، تمام تردیدها، شکست ها و ضعفهایمان یک باره به جلوی چشممان می آید و نتیجه آن طور که باید دیده نمیشود.
همین باعث میشود مقایسه از همان ابتدا نابرابر باشد. ما پشتصحنهی زندگی خودمان را با ویترین زندگی دیگران مقایسه میکنیم. به همین دلیل، ممکن است کسی در واقعیت مسیر قابلقبولی را طی کرده باشد، اما چون دائما خودش را با دیگران مقایسه میکند، احساس کند از بقیه عقبتر است.
هر کسی یک زمانبندی متفاوت برای زندگی دارد
یکی از اشتباههایی که باعث میشود دائما احساس کنیم عقب هستیم، این است که برای زندگی یک جدول زمانی مشخص در ذهنمان میسازیم.
مثلا فکر میکنیم تا یک سن خاص باید دانشگاه را تمام کرده باشیم، تا چند سال بعد باید شغل مناسبی داشته باشیم و بعد از آن باید درآمد، جایگاه اجتماعی یا حتی مسیر زندگی مشخصی داشته باشیم.
اما زندگی واقعی طبق یک برنامهی یکسان جلو نمیرود. ممکن است یک نفر در ۲۰ سالگی مسیر مورد علاقهاش را پیدا کند و فرد دیگری در ۲۸ سالگی. ممکن است کسی خیلی زود وارد بازار کار شود اما چند سال بعد بفهمد انتخاب درستی نکرده است. در مقابل، فرد دیگری دیرتر شروع کند اما مسیر مناسبتری برای خودش بسازد.
بنابراین دیرتر شروع کردن لزوما به معنی عقب ماندن نیست. آنچه برای یک نفر زمان مناسبی برای رسیدن به یک هدف است، ممکن است برای فرد دیگری اصلا مناسب نباشد. مسیر رشد فردی و حرفهای هر انسان، تحت تأثیر شرایط، تجربهها، تواناییها و انتخابهای خودش شکل میگیرد.
مسئله فقط مقایسه با دیگران نیست
گاهی حتی وقتی کسی را برای مقایسه نداریم، باز هم احساس میکنیم از چیزی عقب هستیم.
چون ممکن است تصویری از خود ایدهآل مان ساخته باشیم و مدام خودمان را با آن مقایسه کنیم. میدانیم دوست داریم چه آدمی باشیم، چه مهارتهایی داشته باشیم یا به چه جایگاهی برسیم؛ اما فاصلهی بین شرایط فعلی و آن تصویر، باعث میشود احساس کنیم کافی نیستیم.
در این حالت، مشکل لزوما این نیست که پیشرفتی نکردهایم. ممکن است فقط آنقدر روی فاصلهای که باقی مانده تمرکز کرده باشیم که پیشرفتهایی را که تا امروز داشتهایم را نبینیم.
گاهی هم معیارهایی که برای موفقیت انتخاب کردهایم، واقعا متعلق به خودمان نیستند. ممکن است شغلی، درآمدی، سبک زندگی یا جایگاهی را بخواهیم فقط چون اطرافیانمان آن را موفقیت میدانند.
در چنین شرایطی، قبل از اینکه بپرسیم ( چطور از بقیه جلو بزنم؟ )، بهتر است از خودمان بپرسیم:
من واقعا چه چیزی میخواهم؟
چطور بفهمیم واقعا عقب هستیم یا فقط اینطور فکر میکنیم؟
من دقیقا از چه چیزی عقب هستم؟
از یک شغل؟
از یادگیری یک مهارت؟
از استقلال مالی؟
از پیدا کردن مسیر مورد علاقهام؟
یا فقط از تصویری که از یک زندگی موفق در ذهنم ساختهام؟
گاهی وقتی این سؤال را جدی از خودمان میپرسیم، متوجه میشویم مسئله آنقدر که فکر میکردیم واضح نیست.
اگر چیزی واقعا برایمان مهم است و هنوز برای رسیدن به آن اقدامی نکردهایم، به جای مقایسه کردن خودمان با دیگران، میتوانیم از همانجا شروع کنیم.
اما اگر فقط به این دلیل احساس عقبماندگی داریم که شخص دیگری زودتر به چیزی رسیده، شاید چیزی که نیاز به تغییر دارد، مسیر زندگی ما نباشد؛ بلکه معیار مقایسهی ما باشد.
شناخت این تفاوت مهم است؛ چون گاهی چیزی که به آن عقب ماندن میگوییم، در واقع فقط نداشتن یک مسیر روشن برای رشد و تصمیمگیری است.
به جای مقایسه، مسیر خودت را بررسی کن
قرار نیست هر روز ببینیم دیگران کجا هستند و خودمان چقدر با آنها فاصله داریم.
اگر میخواهیم از مقایسهی خود با دیگران فاصله بگیریم، بهتر است سؤالهایی بپرسیم که ما را دوباره به مسیر خودمان برمیگردانند.
من نسبت به چند ماه قبل، چه چیزی یاد گرفتهام؟
چه تجربهای به دست آوردهام؟
الان چه چیزی را بهتر از گذشته میدانم؟
در چه موقعیتهایی عملکرد بهتری دارم؟
چه چیزهایی برایم مهمترند؟
از چه فعالیتهایی بیشتر لذت میبرم و در چه کارهایی انرژی بیشتری دارم؟
چه مهارتهایی در من قویتر هستند و چه مهارتهایی نیاز به رشد دارند؟
و شاید مهمتر از همه:
قدم بعدی من چیست؟
اما پاسخ دادن به این سؤالها همیشه ساده نیست.
شناخت خود، فقط با فکر کردن به اینکه ( من چه کسی هستم؟ ) اتفاق نمیافتد. ما برای شناخت بهتر خودمان به تجربه، مشاهده، بررسی و یادگیری نیاز داریم.
پیشرفت همیشه به معنی رسیدن به یک جایگاه بزرگ و قابلدیدن نیست. گاهی یعنی یک مهارت جدید یاد گرفتهایم، یک تجربهی تازه داشتهایم، شناخت بهتری از خودمان پیدا کردهایم یا بالاخره تصمیم گرفتهایم کاری را شروع کنیم که مدتها به تعویق انداخته بودیم.
چون شاید چیزی که ما اسمش را ( عقب ماندن ) میگذاریم، در واقع فقط فاصلهای است که بین جایی که امروز هستیم و جایی که دوست داریم برسیم وجود دارد؛ و این فاصله، به جای مقایسه، به یک مسیر نیاز دارد.
گاهی باید یک موقعیت جدید را تجربه کنیم تا بفهمیم چطور با آن برخورد میکنیم. گاهی باید در یک کار گروهی قرار بگیریم تا متوجه شویم چقدر در ارتباط با دیگران توانمندیم. گاهی لازم است مسئولیتی را بپذیریم تا نقاط قوت و ضعف خودمان را بهتر ببینیم. حتی شکست خوردن در یک تجربه هم میتواند اطلاعات مهمی دربارهی ما به دست بدهد.
به همین دلیل، خودشناسی یک جواب آماده نیست که کسی بتواند آن را به جای ما پیدا کند.
مسیر خودشناسی بیشتر شبیه یک فرایند است؛ باید یاد بگیریم چه چیزهایی را در خودمان ببینیم، چطور تجربههای خودمان را بررسی کنیم و چطور از این اطلاعات برای تصمیمهای بعدی استفاده کنیم.
جوانه؛ مسیری برای یادگیری و شناخت بهتر خود

هدف کارگاههای مهارتمحور جوانه، فراهم کردن مسیری برای یادگیری مهارتها و شکل گرفتن نوعی نگاه است که فرد بتواند با استفاده از آن، شناخت دقیقتری از خودش پیدا کند. البته جوانه قرار نیست به جای شما تصمیم بگیرد که چه رشتهای انتخاب کند، چه شغلی داشته باشد یا دقیقا در چه زمینهای استعداد دارد.
در این مسیر فرد کمکم یاد میگیرد خودش را مشاهده کند، رفتارها و انتخابهایش را بهتر بشناسد، نقاط قوت و ضعفش را ببیند، تجربههای مختلف را جدی بگیرد و دربارهی آنها فکر کند.
برای مثال، وقتی دربارهی ارتباط مؤثر، مسئولیتپذیری، کار تیمی، تصمیمگیری، حل مسئله یا شناخت تواناییهای فردی صحبت میکنیم، قرار نیست صرفا یک مفهوم جدید یاد بگیریم و از آن عبور کنیم.
مهمتر این است که بتوانیم این مفاهیم را در زندگی خودمان ببینیم و از خودمان بپرسیم:
من در این موقعیت چطور رفتار میکنم؟
اگر در این شرایط قرار بگیرم، چه انتخابی میکنم؟
کجاها عملکرد خوبی دارم؟
کجاها هنوز نیاز به تمرین و رشد دارم؟
وقتی یادگیری با این نوع بررسی همراه شود، کمکم اطلاعات بیشتری دربارهی خودمان به دست میآوریم؛ اطلاعاتی که میتوانند در انتخابها و تصمیمهای آینده به ما کمک کنند.
جوانه قرار نیست مسیر زندگی را به جای ما انتخاب کند. قرار است کمک کند ابزارهای لازم برای شناخت بهتر خودمان را یاد بگیریم تا بتوانیم با آگاهی بیشتری مسیرمان را بسازیم.
چون قرار نیست یک نفر از بیرون به ما بگوید تو برای فلان مسیر مناسب هستی.
اگر امروز هنوز دقیقا نمیدانی چه میخواهی، این به معنی عقب ماندن نیست. شاید هنوز در مرحلهای هستی که باید بیشتر تجربه کنی، بیشتر یاد بگیری و خودت را از زاویههای مختلف ببینی.
مسیر جوانه هم از همینجا شروع میشود؛با یاد گرفتن مهارتهایی که به ما کمک میکنند خودمان را بهتر بشناسیم و آگاهانهتر برای ادامهی مسیرمان تصمیم بگیریم.
اگر میخواهی شناخت دقیقتری از خودت پیدا کنی و مهارتهایی را یاد بگیری که در ساختن مسیر آیندهات به کارت میآیند، میتوانی مسیر کارگاههای مهارتمحور جوانه را دنبال کنی.
راستی میدونستید مسیر جوانه برای نونهالان هم هست؟
با ما در این مسیر همراه باشید…














